روزی روزگاری، در دل شهری شلوغ و پرهیاهو، پسری به نام حسین زندگی می‌کرد. حسین دوازده سال داشت و برخلاف هم‌سن‌وسال‌هایش، بیشتر وقت خود را با خواندن کتاب‌های قدیمی و خیالی می‌گذراند. اتاق کوچک او پر بود از نقشه‌های ناشناخته، اسطوره‌ها و داستان‌های جادویی.

یک شب بارانی، وقتی صدای قطره‌ها بر پنجره می‌کوبید، حسین کتابی کهنه و گردآلود را از قفسه‌ای مخفی بیرون کشید. عنوان کتاب با خطی طلایی و محو نوشته شده بود: “دروازه‌ی آسمان نیلگون”. همین‌که کتاب را گشود، نوری آبی‌رنگ از صفحاتش بیرون زد و اتاق را در مهی جادویی فرو برد. پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، احساس کرد که از زمین جدا شده است…

وقتی چشمانش را باز کرد، خود را در دشتی سرسبز با گل‌هایی نورانی و آسمانی به رنگ بنفش روشن یافت. موجوداتی بال‌دار و براق، همچون پروانه‌هایی عظیم، در هوا پرواز می‌کردند. در دوردست، قلعه‌ای شناور در آسمان دیده می‌شد که از آن نغمه‌هایی آرام و دل‌نشین شنیده می‌شد.

حسین فهمید وارد دنیای خیالی کتاب شده است، جایی به نام “آریانا”. او با راهنمایی یک روباه سخنگو به نام فِیلو، سفری را آغاز کرد تا کلید بازگشت به دنیای واقعی را بیابد. در راه، با یک اژدهای پیر، یک جنگجوی شیشه‌ای و یک درخت دانا روبه‌رو شد که هر یک رازهایی را فاش کردند و حسین را یک قدم به مقصد نزدیک‌تر ساختند.

اما در پایان سفر، وقتی به دروازه‌ی بازگشت رسید، فِیلو از او پرسید:
«
می‌خواهی بازگردی، یا اینجا بمانی و نگهبان رویابینان آینده باشی؟»

حسین اندکی سکوت کرد. به یاد خانواده‌اش افتاد، اما قلبش با ضرب‌آهنگ آریانا می‌تپید. او لبخندی زد و گفت:
«می‌مانم. اما روزی، داستانم را برای دیگران خواهم فرستاد…»

و همان لحظه، در دنیای واقعی، کتابی جدید روی قفسه‌ی کتابخانه‌ای ناشناخته ظاهر شد، با عنوانی نو:
“حسین نگهبان دنیای خیال”.

شاید روزی تو هم آن را بخوانی… و دروازه برایت گشوده شود.

0 0 رای ها
امتیاز این مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 Comments
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x