باد درون من

داستانی درباره‌ی بحران نوجوانی

اسم من ماهانه. تازگیا حس می‌کنم یه چیزایی توی من تغییر کرده. دیگه مثل قبل نیستم.
یه روز خوشحالم، یه روز بی‌حوصله‌ام. گاهی می‌خوام تنها باشم، گاهی دلم می‌خواد همه بغلم کنن.
مامان می‌گه:
— «چرا این‌ قدر زود عصبانی می‌شی؟»
بابا می‌پرسه:
— «باز تو گوشی‌ رفتی؟ چرا از خونه نمیای بیرون؟»

ولی خودم هم نمی‌دونم چرا. فقط می‌دونم یه بادی توی دلمه. نه می‌تونم ببندمش، نه می‌تونم بگم چیه.

دوستم آرین یه روز گفت:
— «
تو هم حس می‌کنی یه جور غریب شدی با خودت؟»

من گفتم:
— «آره. انگار دیگه نمی‌دونم دقیقاً کی‌ام.»

بعد گفت:
— «مامانم گفت اینا اسمش هست “نوجوانی”. یه دوره‌ است که مغز و دل آدم باهم کل‌ کل می‌کنن تا آدمِ بزرگِ توی دلش ساخته بشه!»

من خندیدم و گفتم:
— «
یعنی من دارم آدم خودم می‌شم؟»

آرین گفت:
— «
آره. و سخت‌ترین بخشش همینه: شناختن خودت بین این همه صدا، فکر، و حس

از اون روز یه دفتر دارم. هر شب یه صفحه توش می‌نویسم. از چیزایی که خوشحالم می‌کنه، چیزایی که ناراحتم می‌کنه، آدم‌هایی که دوسشون دارم، یا ازشون دلخورم.

کم‌کم فهمیدم اون باد توی دلم… ترسناک نبود.
اون باد، فقط داشت به من می‌گفت که دارم بزرگ می‌شم.

0 0 رای ها
امتیاز این مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 Comments
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x