Skip to main content
پرش به محتوا
ورود و ثبت نام
0
تومان
0
سبد خرید
دسترسی سریع
×
دستهبندی کالاها
دستهبندی کالاها
عروسک دست ساز
مشاهده همه محصولات دسته «عروسک دست ساز»
محصولات این دسته
عروسک دست باف قطره آب
1,700,000
تومان
عروسک دست باف عروس مرده...
3,200,000
تومان
عروسک دست باف دختر گوزنی...
2,300,000
تومان
عروسک دست باف دختر کفشدوزکی
2,000,000
تومان
عروسک دست باف مرجان دریایی...
1,700,000
تومان
عروسک دست باف دختر گوزنی...
2,000,000
تومان
عروسک دست باف اِلف کریسمسی
1,600,000
تومان
عروسک دست باف فرشته جذاب
2,700,000
تومان
پیشنهاد ویژه عروسک دست ساز
عروسک دست باف خرگوش...
2,300,000
تومان
عروسک دست باف دختر...
2,000,000
تومان
عروسک دست باف گل...
1,700,000
تومان
خانه
بازی آنلاین
2048 فارسی
2048 پرنده
ترکیب رنگ ها
تیراندازی به برج های رنگی
بازی آنلاین رایگان – سرگرمی های فکری، پازلی و بدون نصب
برج ساز
فرار از مکعب ها
قفل شکن
پازل آبرنگ
خواندنی ها
داستان های تصویری
داستان های کوتاه
داستان های علمی برای کودکان
تماس
درباره ما
دوستی نگار و درخت تنها
روزی روزگاری، دختر کوچکی به نام «نگار» در شهری زیبا زندگی میکرد. او عاشق طبیعت و گلها بود.
نگار هر روز به یک پارک کوچک و سبز میرفت که نزدیک خانهشان بود.
در پارک، درختی تنها و بزرگ وجود داشت. او تنها درختی بود که بقیه درختها از او کمی فاصله داشتند.
نگار خیلی زود با این درخت دوست شد. او هر روز کنار درخت مینشست و با او صحبت میکرد.
نگار داستانهای روزش را برای درخت تعریف میکرد؛ مثلاً اینکه امروز با چه کسی بازی کرده یا چه چیزی یاد گرفته است.
درخت ساکت بود، ولی انگار خوب به حرفهای نگار گوش میداد.
یک روز، نگار به درخت گفت: «درخت عزیز! کاش میتوانستی با من حرف بزنی.»
ناگهان، بادی آرام از میان شاخههای درخت گذشت و برگهای او نرم و آرام لرزیدند. انگار که درخت با نگار حرف میزد.
نگار با خودش فکر کرد: شاید درخت هم حرفهایی برای گفتن داشته باشد، فقط نمیتواند آنها را با صدای بلند بگوید.
از آن روز به بعد، نگار تصمیم گرفت که بیشتر به حرفهای درخت گوش دهد. او صداهای طبیعت را بهتر شنید.
باد، صدای برگها و خشخش آرام خاک. همه اینها انگار حرفهایی بودند که درخت به نگار میگفت.
درخت گاهی با باد میرقصید و سایهاش را روی زمین پخش میکرد. انگار داستانی از زندگیاش میگفت.
نگار به شاخههای درخت نگاه کرد و به فکر فرو رفت. او تصور میکرد هر برگ، داستانی دارد.
یکی از برگها برای نگار یادآور دوستی با کودکی بود که سالها پیش اینجا بازی کرده بود.
برگ دیگری داستان پرندهای را میگفت که روزی روی شاخهی درخت خانه ساخته بود.
نگار کمکم یاد گرفت که درخت، قصهی هر کسی که به او نزدیک شده را در دل دارد.
او هر روز از درخت چیزهای جدیدی یاد میگرفت. انگار که درخت حافظهای بزرگ و مهربان بود.
یک روز نگار از درخت پرسید: «چرا تنهایی؟ چرا بقیه درختها از تو دورند؟»
درخت فقط سکوت کرد و برگهایش آرام لرزیدند. نگار حس کرد شاید جواب این سوال در خودش باشد.
نگار به فکر فرو رفت و فهمید که درخت به دلیل همین تنهایی، داستانهای زیادی برای گفتن دارد.
از آن روز، نگار به درخت نه به عنوان یک دوست، بلکه به عنوان یک رازدار نگاه کرد.
او داستانهای درخت را در دلش نگه داشت و به هیچکس نگفت.
نگار یاد گرفت که دوستی یعنی گوش دادن به حرفهای ناگفته و فهمیدن سکوت.
روزی نگار دیگر نیامد. او و خانوادهاش به شهری دورتر نقل مکان کردند.
درخت همانطور که بود، تنها و ساکت در پارک ایستاد، ولی او خاطرات نگار را در دل خود داشت.
نگار نیز هر بار به یاد درخت میافتاد، احساس میکرد که یک دوست در جای دوری او را به یاد دارد.
با گذشت سالها، درخت هنوز همانجا بود و خاطرات همه کودکانی که با او دوست شده بودند را نگه میداشت.
درخت حالا نه تنها یک درخت بود، بلکه حافظهای از دوستیهای زیبا و آرام بود.
نگار و درخت هرگز همدیگر را فراموش نکردند. هر دو یاد گرفته بودند که گاهی سکوت هم میتواند دوست خوبی باشد.
و اینگونه، دوستی درخت تنها و نگار، همیشه زنده و پر از خاطرات در دل طبیعت باقی ماند.
Scroll Down
نمایش تمام صفحه
Search
Search
wpDiscuz
0
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.
x
(
)
x
|
پاسخ
Insert