روزی روزگاری، در جنگلی پر از درخت های بلند و پرندگان رنگارنگ، کلاغ کوچکی به نام کاکی زندگی می‌کرد. کاکی همیشه از رنگ سیاهش ناراحت بود. او هر روز به پرندگان دیگر نگاه می‌کرد که پرهایشان به رنگ های زیبا و درخشان بود و با خودش می‌گفت: “چرا من مثل آنها نیستم؟ چرا رنگ پر های من سیاه است؟”

تابلو نقاشی پوکاهانتس

هیپیلیو پر از شادی ✨

یک روز که باران شدیدی باریده بود، آسمان پاک شد و رنگین کمان زیبایی در آسمان پدیدار شد. کاکی با چشم های گرد و کوچک خود به رنگ های رنگین کمان خیره شد و آهی کشید: “کاش من هم به این رنگ ها بودم.”

رنگین کمان که صدای او را شنید، با مهربانی گفت: “چرا ناراحتی کاکی؟”
کاکی جواب داد: “نگاه کن به من! من فقط سیاه هستم. هیچ رنگی ندارم که زیبا باشد.”

رنگین کمان با لبخند گفت: “اما رنگ تو خاص است. می‌دانی که شب با رنگ تو پوشیده شده است؟ وقتی آسمان سیاه می‌شود، ستاره‌ها زیباتر دیده می‌شوند.”

کاکی فکر کرد و گفت: “واقعاً؟ یعنی من هم زیبا هستم؟”
رنگین کمان گفت: “البته! هر رنگی در این دنیا زیباست. مهم این است که تو چگونه با دیگران رفتار می‌کنی. زیبایی واقعی در مهربانی و قلب توست.”

از آن روز به بعد، کاکی دیگر از رنگ سیاهش ناراحت نبود. او فهمید که سیاهی اش شبیه شب است، شبیه داستان های پر رمز و راز و ستاره هایی که در دل تاریکی می‌درخشند. کاکی با مهربانی به دوستانش کمک می‌کرد و داستان های زیبایی از دل شب برایشان می‌گفت.

کم‌کم، تمام پرندگان جنگل به این نتیجه رسیدند که کاکی یکی از زیباترین پرندگان جنگل است. چرا؟ چون قلبش پر از عشق و مهربانی بود، و این، زیبا ترین رنگ دنیا بود.

به فروشگاه هیپیلیو سر بزن

0 0 رای ها
امتیاز این مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 Comments
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x