یه روز قشنگ توی پایگاه فضایی ماه، دو تا دوست کوچولو به اسم آریانا و کیان از خواب بیدار شدن. آریانا یه دختر دوازده ساله با موهای بافتهی خوشگل بود که همیشه سوالهای زیادی میپرسید. کیان هم یه پسر یازده ساله بود که عاشق سنگ و کلوخ بود، مخصوصاً اگه یه چیز براق توشون پیدا میشد!
یه دفعه یه صدایی اومد. بوق بوق! این صدای خبر بود. دکتر سارا، که یه عالمه چیز دربارهی زمین و ماه میدونست، گفت یه چیز عجیب توی یه چالهی بزرگ روی ماه پیدا شده. اسم این چاله بود ‘چاله روشنی’.
«بچهها، یه چیزی اون تو داره نور میده! ما باید بفهمیم چیه.» دکتر سارا با مهربونی گفت. «شما دو تا فضانورد کوچولوی ما میرید اونجا و چند تا سنگ و خاک برمیدارید. این ماهنورد کوچولوی کاوشگر هم کمکتون میکنه.»
آریانا و کیان پریدن تو ماهنورد کوچولوی کاوشگر. این یه ماشین کوچولو بود که با نور خورشید کار میکرد و یه بازوی رباتیک داشت که میتونست چیزها رو برداره. تو راه رفتن به چاله روشنی، کیان همش به سنگهای دور و برش نگاه میکرد.
«آریانا ببین! این سنگها چه شکلیان! بعضیها سیاه و سوراخ سوراخن، مثل وقتی آتشفشان یه چیزی رو پرت میکنه بیرون. ولی بعضی دیگه خیلی براق و شیشهای به نظر میرسن.»
آریانا که بیشتر حواسش به نقشه و دکمههای ماهنورد بود، گفت: «دستگاهها میگن این سنگها با بقیه جاها فرق دارن. یه چیزایی توشون بیشتره که خیلی کمیابه.»
پیدا شدن سنگهای نورانی:
وقتی رسیدن به چاله روشنی، چشماشون گرد شد! همهجای دیوارههای چاله سنگهای معمولی ماه بود، ولی ته چاله، درست همون جایی که نور میاومد، یه عالمه بلور بزرگ و شفاف میدرخشید. این بلورها مثل چراغهای کوچولو نور خورشید رو بازتاب میکردن و یه جور رنگینکمون کوچولو دورشون درست شده بود.
کیان با ذوق گفت: «وای! چه سنگهای عجیبی! من تا حالا این شکلیها رو روی ماه ندیده بودم.»
آریانا بازوی رباتیک رو روشن کرد و آروم یکی از بلورها رو برداشت. دستگاههای ماهنورد شروع کردن به بو کشیدن و نگاه کردن بهش.
«دکتر سارا، ما یه دونه از این بلورهای نورانی پیدا کردیم. ساختارش مثل شیشه میمونه و توش چیزای ریزی هست که ما زیاد نمیشناسیم.» آریانا خبر داد.
یه دفعه، وقتی کیان با یه چکش کوچولو آروم زد به یکی از بلورهای بزرگتر، یه اتفاق جالب افتاد. بلور شروع کرد به دادن یه نور آبی خیلی ملایم و یه جور هاله کوچولو دورش درست شد.
«دیدین؟ دیدین؟ داره برق میزنه!» کیان با تعجب گفت.
آریانا با دقت بیشتری به بلور نگاه کرد. «دستگاهها میگن این نور یه جور دیگه از نور خورشیده. انگار این سنگ نور خورشید رو میگیره و یه رنگ دیگه پس میده.»
یه راز توی بلورها:
آریانا و کیان چند تا بلور دیگه هم جمع کردن. اونا دیدن هرچی بلور بزرگتر و منظمتر باشه، نور بیشتری میده و اون هالهی دورش قویتره. دکتر سارا گفت بلورها رو ببرن آزمایشگاه تا دانشمندها با دقت بیشتری ببیننشون.
تو آزمایشگاه، دانشمندها با میکروسکوپهای خیلی قوی به داخل بلورها نگاه کردن. اونا دیدن که بلورها فقط از یه جور خاک نیستن، بلکه توشون چیزهای خیلی ریز و کوچولو هم هست که مثل یه عالمه دونههای منظم کنار هم چیده شدن.
«این دونههای کوچولو مثل آنتنهای کوچولو کار میکنن!» دکتر سارا با هیجان گفت. «اونا نور خورشید رو میگیرن و یه جور نور دیگه پس میدن. چیدمان منظمشون هم باعث میشه یه هاله دورشون درست بشه.»
ولی یه راز بزرگتر هنوز مونده بود. وقتی دانشمندها خواستن بلورها رو ببرن، دیدن وسط هر بلور یه نقطهی کوچیک و تیره هست که از یه چیز عجیب درست شده. وقتی این نقطهها رو بررسی کردن، دیدن یه چیزایی توشون هست که اصلاً تو ماه پیدا نمیشه.
«اینا… اینا یه جور انرژی عجیب دارن!» یکی از دانشمندها با تعجب گفت.
یه اتفاق غیرمنتظره:
یه دفعه، وقتی دانشمندها داشتن با یه بلور بزرگ کار میکردن، بلور شروع کرد به لرزیدن و نور آبیش خیلی زیاد شد. هالهی دورش بزرگتر شد و دستگاههای آزمایشگاه شروع کردن به قاطی کردن.
«انرژیش داره زیاد میشه! زود باشید برید عقب!» دکتر سارا داد زد.
ولی قبل از اینکه کسی بتونه کاری بکنه، بلور یه دفعه ترکید و یه عالمه انرژی پرت شد بیرون. خوشبختانه، دیوارای آزمایشگاه خیلی قوی بودن و نذاشتن کسی آسیب ببینه. بعد از اینکه همهچی آروم شد، آریانا و کیان با دقت به جایی که بلور بود نگاه کردن. وسط اونجا، یه چیز کوچیک فلزی با شکلهای عجیب و غریب افتاده بود.
«این دیگه چیه؟» کیان با تعجب پرسید.
دکتر سارا با دقت به اون چیز نگاه کرد. «به نظر میرسه… یه جور جعبهی کوچیک برای نگهداری اطلاعات باشه. ما تا حالا همچین چیزی ندیدیم.»
حل شدن معما:
دانشمندها با دقت خیلی زیاد اون جعبهی فلزی رو بررسی کردن. دیدن روش یه عالمه خط و نقطه ریز کشیده شده. با میکروسکوپهای خیلی خیلی قوی، اونا تونستن یه ذره از این خط و نقطهها رو بخونن.
«اینا… اینا مثل یه جور زبان ریاضی خیلی قدیمی هستن!» یکی از دانشمندها گفت. «به نظر میرسه این بلورهای نورانی فقط سنگهای خوشگل نیستن، بلکه یه جور حافظهی طبیعی هستن که یه عالمه راز قدیمی توشون قایم شده.»
دکتر سارا فکر میکرد که خیلی خیلی سال پیش، یه سنگ آسمونی بزرگ خورده به ماه و این بلورهای عجیب رو درست کرده. ساختار خاص این بلورها کمکم تبدیل شده به یه جور دفترچه خاطرات طبیعی و انرژی رو تو خودشون نگه داشتن. اون جعبهی فلزی هم شاید یه جور کلید بوده که میتونسته این اطلاعات رو باز کنه.
آریانا با هیجان گفت: «پس این سنگهای نورانی فقط خوشگل نیستن، بلکه میتونن به ما بگن قبلاً تو ماه چه خبر بوده!»
کیان با دقت به یکی از بلورهای سالم باقیمانده نگاه کرد. «شاید این فقط اول یه ماجرای خیلی بزرگتر باشه!»
پایان داستان:
تیم فضایی پایگاه ماه شروع کرد به جمع کردن و بررسی دقیقتر بلورهای نورانی و اون جعبهی فلزی کوچولو. آریانا و کیان هم به عنوان فضانوردهای کوچولوی باهوش تو این کار هیجانانگیز کمک میکردن. اونا میدونستن که راز سنگهای نورانی ماه میتونه درهای جدیدی رو به دنیای ناشناختهی فضا باز کنه و ماجراهای علمیشون تازه شروع شده!
