روزی روزگاری، پسربچهای به نام سامیار در حیاط خانهشان دراز کشیده بود و به آسمان نگاه میکرد. ابرها مثل پنبههای سفید توی آبیِ آسمان شناور بودند. سامیار که همیشه پر از سوال بود، بلند گفت:
– مامان! چرا آسمون آبیه؟ چرا مثلاً سبز یا قرمز نیست؟
مامان لبخندی زد و گفت:
– چه سوال خوبی پرسیدی! بیا بریم یه ماجراجویی علمی بکنیم تا خودت بفهمی!
سامیار با تعجب گفت:
– ماجراجویی علمی؟ یعنی قراره بریم یه جایی؟
مامان دست سامیار را گرفت، چشمهایش را بست و گفت:
– حالا تصور کن که خیلی خیلی کوچیک شدی. اونقدر کوچیک که میتونی بین ذرات نور سفر کنی!
چشمهای سامیار بسته شد و ناگهان خودش را در یک فضای عجیب دید. همهجا پر از ذرات نور بود که مثل جرقههای رنگی، دور و برش میچرخیدند.
ناگهان یک ذره نور به نام نوری جلو آمد و گفت:
– سلام سامیار! من یه ذره نور خورشیدم. ما نورها وقتی از خورشید بیرون میایم، سفید به نظر میرسیم، اما توی بدنمون هفت تا رنگ داریم!
سامیار با تعجب گفت:
– یعنی مثل رنگینکمان؟
نوری خندید و گفت:
– دقیقاً! ما هفت تا رنگیم: قرمز، نارنجی، زرد، سبز، آبی، نیلی و بنفش. وقتی وارد جو زمین میشیم، با ذرات هوا برخورد میکنیم.
سامیار پرسید:
– خب بعدش چی میشه؟
نوری گفت:
– رنگهایی مثل قرمز و نارنجی خیلی قویان و راحت رد میشن. اما رنگهایی مثل آبی و بنفش خیلی بازیگوشان و بیشتر با مولکولهای هوا برخورد میکنن. به خاطر همین، توی آسمون بیشتر دیده میشن!
سامیار گفت:
– یعنی چون رنگ آبی بیشتر برخورد میکنه، آسمون آبی به نظر میرسه؟
نوری گفت:
– آفرین دقیقاً! البته رنگ بنفش هم همینطوره، ولی چشمهای آدمها به آبی حساستره. برای همین، ما آسمون رو آبی میبینیم!
سامیار لبخند زد و گفت:
– وااای! چه جالب بود! یعنی نور هم داستان خودش رو داره!
در همین لحظه، صدای مامان توی گوشش پیچید:
– سامیار! بیدار شو، ناهار آمادهست!
سامیار چشمهایش را باز کرد، هنوز در حیاط بود. اما انگار چیزی درونش تغییر کرده بود. به آسمان نگاه کرد و با لبخند گفت:
– حالا میدونم چرا آبیای، آسمون!
و از اون روز به بعد، هر وقت سوالی برایش پیش میآمد، میدونست که فقط کافیه یه ماجراجویی علمی کوچولو بره.
چرا آسمان آبی است؟
اشتراک در
وارد شدن
لطفا به منظور نظر دادن وارد شوید
0 Comments
تازهترین